هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

301

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

« اين زوّار بىخرجى مانده‌اند و آب شور هم نمىتوانند بخورند . به طبيب حكومت [ امر ] بنماييد « 1 » كه اينها را رسيدگى نمايند و بليت بدهند كه بروند . » ايشان هم حكم نمودند كه بروند . به طبيب گفتيم : « بليت بدهيد ، زوار بروند . » باز هم گفتند كه بايد « زوار » برگردند « 2 » . خوابيده بودم ، [ كه ] يك‌مرتبه ديدم شورشى برخاسته « 3 » شد . جويا شدم ، گفتند : « يك نفر از ترك‌ها ، يك دانه تپانچهء شش لوله در كمرش بود . سلطان سرباز به او مىگويد كه : براى چه تپانچه به كمر خود زده [ اى ] ؟ جواب داده بود كه : اختيار مال خودم را دارم ، چنان‌چه سايرين بر كمر زده‌اند ، من هم زده‌ام . بعد ، حكم داد سرباز دست‌هاى او را بستند و تپانچه را بازنمودند . هرچه فرياد كرد كه خودم مىدهم ، امكان نداشت ؛ و دست در بغلش « 4 » كردند . پولى داشت ، خواستند درآوردند ، پول ريخت به زمين . ترك افتاد به زمين [ و ] بنا كرد [ به ] جمع كردن [ پولش ] . هرچه فرياد كرد كه با ما چه‌كار داريد ؟ با چوب زدند [ و ] سرش را شكستند . زوار « بروجردى » ، چند نفر رفتند ، ببينند چه خبر است ؟ آنها را هم زدند [ و ] سرو دست ايشان را [ هم ] شكستند . » نصر الله بيك نامى ، كلانتر آن‌جا بود . برادر همان آقا بابا سلطان . فرستادم عقب آنها ، آمدند . مؤاخذه كردم و گفتم : « زوار خيال شورش ديگر داشتند ، من جلو آنها را گرفتم . شما چرا بايد اين كار را بكنيد ؟ آخر اينها رعيت شاه هستند ، كافر [ كه ] نيستند . » در جواب گفت : « اگر شما نبوديد ، ما اينها را برمىگردانيديم . » گفتم كه : « اگر مىخواهيد ما را بدنام كنيد ، ما بدنام نمىشويم . برگردانيد « 5 » ، دخل به ما ندارد . » آنها را بردند در يك فرسنگى كنار ميان‌دشت ، و 10 تومان از اين بيچاره‌ها گرفتند .

--> ( 1 ) . در اصل : به‌نمائيد ( 2 ) . در اصل : برگردد ( 3 ) . در اصل : برخواسته ( 4 ) . در اصل : بقلش ( 5 ) . در اصل : بركردانيديد